



دم باب الجواد ، اللهم انی وقفت علی باب من ابواب بیوت نبیک صلواتک علیه و اله و ... و انی استاذنک یا رب اولاً و استاذن رسولک صلی الله علیه و اله ... و منتظری که دلت بلرزه، نیاز داری به این حس، اخه می خوای متوجه بشی بهت اجازه دادن داخل بشی ...
دلت می خواد فقط قدم بزنی ... صحن ها رو طی میکنی ... میری صحن گوهر شاد، همون جایی که یه گنبد بزرگ و نورانی رو می تونی ببینی. چشمات رو میبندی و سلام می کنی ...دوباره بر میگردی، میری سر قرار همیشگیت با امام(ع)، صحن انقلاب، رو به روی پنجره فولاد ...میشینی روی زمین. اینجا دیگه فرقی نداره همیشه روی گلیم می نشستی یا روی فرش ابریشم ... اینجا هر چقدر افتاده تر باشی بهت بیشتر می چسبه زیارتنامه خوندن ... السلام علیک یا ولی الله السلام علیک یا حجة الله السلام علیک یا نورالله فی ظلمات الارض السلام علیک یا عمود الدین ... السلام علیک یا اباالحسن و رحمةالله و برکاتة... حالا رسیدی به اون جا که می خوای درد و دل کنی ... همه جا نوشته خودت رو به ضریح می چسبانی اما تو که خیلی فاصله داری با ضریح. پس دلت رو روانه می کنی ... اللهم الیک صمدت من ارضی و قطعت البلاد رجا رحمتک فلاتخیبنی و لاتردنی بغیر قضاء حاجتی ... حال و هوای تمام زیارتنامه فرق داره با این قسمتش... نمی دونم چرا! البته می دونم اما دوست دارم توی دل خودم نگهش دارم. اینجا همیشه به آخر استیصال می رسم و عجب لذتی داره حسی که بدونی پیش کسی زانو زدی که رحمت خداست روی زمین و می دونی اگه اون بخواهد هیچی کی دیگه نمی تونه مانع انجام اون بشه، لذت بخشه وقتی فکر کنی جواب سلامت واجبه اینجا، دستت رد نمیشه اینجا از در و دیوار رحمت می باره ... کم کم صدای دعای سمات میپیچه و تو آرووم آروومی ... میری سمت پنجره فولاد تا مطمئن بشی دلت رو خوب گره زدی ... حالا می تونی با آرامش برگردی و خیالت راحت باشه که ...
گر نگهدار من آنست که من می دانم
شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد
دلم عجیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب برای حریم طوس تنگ شده
پ.ن. نمیدونم اسمش چیه!به قول آقای محسن،ریا!اما واقعاً این روزها دلم می خواست فقط مشهد باشم....واقعاً احتیاج دارم به اینکه اونجا قدم بزنم،حرف بزنم،مردم رو نگاه کنم،زل بزنم به آدمهای دور و ور پنجره فولاد،حتی اونایی که خودشون رو میکُشند که به ضریح برسند....یاد اون شب سرد اییزی بخیر... همون شبی که حرم خیل یخلوت بود .... یاد اون روز صبح بخیر،قدم زدم و آدم ها رو نگاه میکردم!چقدر اون روز احساس آرامش بهم دست داده بود.میدیدیم هر کی به هر لهجه ای یه جوری با یه نوایی توی صحن انقلاب نشسته و داره مناجات میکنه!واقعاً خواسته های خودم یادم رفته بود،یواشکی میرفتم بینشون میشستم و گوش میدادم ... چقدر خوبه که بهشت رو لمس میکنیم ...
قسمت نشد،نه!نطلبیدند ...
نمی تونستم راحت بنویسم ،این نوشته هم تکراریه، مال فروردین بود کپیش کردم!